+ صاحبدل

توی غربت خونه کرده این دل من

غم می کاره توی باغچه باور من

کوچه غم ، خونه عشق،پلاک جدایی

شده آدرس آخر من

غریبه گشته ام در خویشتن

مرگ گشته همبستر من

الا ای که می گذری از کنارم

مَخَند جانا بر این روزگار من

در کنج دلم شادمانی مرده است

خنده از لبهای من بار سفر را بسته است

ماتم و غم یار با من گشته اند

مهر و صفا بر من دشمن گشته اند

نیست یاری که گویم راز دل با او

یار نیز از من فراری گشته است

کوچه ها خاکستری ،آسمان تیره شده

خوشبختی نیز با من بیگانه شده

روزگاری قلب صافی داشتم

روی صورت ز لبخند،غنچه گل داشتم

صافی قلبم مکدر شد از دروغ

گل لبخند خشک شد، آفتابش بی فروغ

شهر دل ویرانه گشت

ساکنش بیگانه گشت

بار بست و رفت از این دیار

در فراقش چشم،اشک بارید چون بهار

غصه دل بعد از او آغاز شد

صاحبش با غوکان هم آواز شد

دل بیابان گشت و صاحبدل بیابان گرد شد

چشمه اشکش در این ره خشک شد

نویسنده : عابر کوچه های ابر ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢
تگ ها: صاحبدل
comment نظرات () لینک