تاريخ : جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : باران امید

من ندانستم چرا مجنون و شیدایت شدم ،

عاشق و درمانده و آواره ی راهت شدم ،

زخم بر قلبم زدی خنجر به خنجر پشت هم ،

باز درمانم شدی حیران این کارت شدم ،

دور میبینم تو را نزدیک من شو نازنین ،

من که از این فاصله چون شمع سوزانت شدم ،

آن کمند زلف خود بر روی ماهت ریختی ،

غرق زلفانت شدم من محو رخسارت شدم ،

ماه چشمانت به قلبم نور امیدی بداد ،

عذر از من که چنین خیره به چشمانت شدم.

"باران امید"